خرید بک لینک
نمی دونم چطور می تونم اون روزهای پر از شور و هیجان و پر از اشتیاق و شیرین رو خوب و کامل توصیف کنم.....مخصوصا که من زیاد حوصله ی بال و پر دادن به موضوعات رو ندارم....ولی واقعا حس می کنم این قسمت واقعا برام مهمه....اونهمه صبوری و تحمل در مقابل نیاز جنسی داشتن واقعا به نظرم یه جور هنره و کار هر مردی نیست....الان فکر می کنم که کنار اومدن با من شاید سخت بوده....شایدم من در گذر زمان .....بعد از سالیان طولانی و برخوردهای بد و ناجور همسرم اونقدر ترسیده بودم و اونقدر انقباضات شدیدی داشتم که هرگز نمی تونستم خودمو توی هیچ شرایطی رها کنم....حتی توی اوج شهوت و لذت من محکم خودمو ن

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 3:43

واقعا گاهی تو زندگی به یه جایی می رسی که درست روبروی یک دیوار ایستادی و هیچ راهی نیست جز صبر و صبر و صبر خیلی تلاش می کنم که به قسمتهای مثبت زندگیم نگاه کنم ولی این دیوار بزرگ و سیاه و مخوف بدجور جلومو گرفته هم جلوی چشمم و هم جلوی قلبم خیلی تنهام خیلی خیلی زیاد گاهی واقعا بدن نیاز به لمس و تکیه کردن داره گاهی واقعا نیاز داری که عقلتو بزاری کنار و با احساست زندگی کنی گاهی دلت می خواد به جای بالش و پتو ...بدن یک انسان که هر شب کنارش می خوابی لمس کنی..... گاهی با خودت می گی شاید دنیا تغییر کرد شاید صبوری من دیوارو خجالت داد شاید حس قوی تغییر درون تو....اونم تغییر ب

برچسب: اجباری به انگلیسی,اجبار بالانجليزي,اجبار الزوجة على الفراش,اجبار,اجباري,اجبار حصین,اجباري بالانجليزي,اجبار البنت على الزواج,اجبار الزوجة على الحجاب,اجباری شدن آزمایش ژنتیک, نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 20:17

اون شب دعوای سختی کردیم ولی کاملا یادمه که خودم عمدا کاری کردم که اون به مرز جنون برسه و چنان کتکی منو زد که تا مدت طولانی دست و پام کبود بود و من خسته و دلگیر و آشفته اون شب رو سرکردم و صبح چمدونم رو بستم و برگشتم خونه ی پدری....البته سرراهم به اون دوستم هم خبر دادم و اونم خیلی خوشحال شد!!!! چه احمقانه و ساده لوحانه به همه چیز نگاه می کردم اینکه خوب حالا طلاق می گیرم و با این پسره ازدواج می کنم واقعا که چقدر ساده و بی فکر انگار که زندگی یه کتاب سادست وقتی یکی رو خوندی و تانصفه خوشت نیومد....می زاری کنار و می ری یه کتاب با جلد جذاب تر پیدا می کنی....حالا دوباره بخو

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:51

الان که دارم به اون روزها فکر می کنم با خودم می گم که چقدر پرانرژی و نترس شده بودم و شاید هم اقتضای سنم بوده...به هر حال کارهایی که اون روزها انجام دادم ....الان یادآوری یش هم منو می ترسونه....از طریق چت با یه مرد مجرد آشنا شدم که 4 سال از خودم کوچیکتر بود و اینبار رابطم از چت یه کمی بیشتر شد...یه گوشی و خط جداگانه گرفتم که فقط برای تماس با اون بود و گاهی بیرون می دیدمش.....کم کم و ناخواسته بهش علاقمند شدم و این علاقه منو خیلی سرکش کرده بود.....دیگه از اون دختر سربه زیر و همیشه گناهکار که همسرم همیشه در مقابلش یک مرد پیروز و برنده بود ....دیگه خبری نبود....همسرم هم فهمی

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 18:08

صفحه بندی